داستان جمشید (1)

در تاریخ اساطیری ایران نام جمشید و دوران پادشاهی او زبانزد است ، شخصیت برجسته و منحصر او در اقوام و سرزمین های دیگر نفوذ می کند و او در اندک زمانی در متون حماسی و اساطیری رخنه می کند. به عنوان مثال عمر 900 ساله جمشید و ساخت دژی به نام " ورجمکرد " برای حفظ نسل اهل زمین از شر طوفان اهریمنی ، شباهت بسیاری با داستان کشتی نوح و طوفان بزرگ دارد . کاووس نیز همانطور که جمشید  ورجمکرد را بنا کرد تا آدمیان را از آسیب مرگ دور نگاه دارد ، دژی می سازد که از هفت کاخ پدید می آید تا آدمیان در آن به جوانی باز گردند . و شداد بن عاد نیز به تبعیت از جمشید بهشتی ساخت که دوام چندانی نیافت . در مثالی دیگر قالیچه سلیمان همانند تخت جواهر نشان است که جمشید بر آن می نشست و به آسمان پرواز مى کرد .

 

امروزه در ایران و به خصوص در کویر مرکزی، اکثر بناهای به جا مانده از اعصار دور را با نام جمشید مزین کرده اند . وقتی درگیر ساخت فیلم مستند درخت پارسیک بودم متوجه شدم سرو ابرکوه در لفظ محلی به درخت جمشید مشهور است که این خود از قدمت و دیرینگی درخت سرو و ریشه کهن آن دلالت دارد . جشن نوروز ، احداث حمام برای پاکیزگی مردمان ، ساخت اولین اسلحه آهنین ، کشف داروهای مناسب جهت درمان دردها ، تماما به جمشید نسبت داده شده است.

 

در نفایس الفنون فی عرایس العیون تألیف محمد بن آملی داستانی درباره پیدایش می آمده که خلاصه آن چنین است:

 

جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بکارند و ثمرات آن را تجربه نمایند چون میوه رز چشیدند در او لذتی هرچه تمامتر یافتند و چون خزان شد در میوه رز استحاله‌ای پدید آمد جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره کنند پس از اندک مدتی در خمره تغییر حاصل شد ، جمشید در خمره را مهر کرد و دستور داد که هیچ کس از آن ننوشد زیرا می‌پنداشت که زهر است.

 

جمشید را کنیزک زیبائی بود که مدتها بدرد شقیقه مبتلا گشته و هیچیک از پزشکان نتوانستند او را معالجه کنند با خود گفت مصلحت من در آنست که قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم ، قدحی پر کرد و اندک اندک از آن آشامید چون قدح تمام شد اهترازی در او پدید آمد قدحی دیگر بخورد، خواب بر او غلبه کرد . پس خوابید و یک شبانه روز در خواب بود همه پنداشتند که کار او به آخر رسیده است، چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید، کنیزک حال را باز گفت .

 

آنگاه جمشید حکما را جمع کرد و جشنی برپا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هریک از آن جمع قدحی دادند چون یکی دو دور بگردید همه در اهتراز در آمدند و نشاط میکردند و آن را شاهدارو نام نهادند .

 

حکیم عمر خیام نیشابوری در رساله نوروز نامه کشف زر و سیم را به جمشید نسبت داده و چنین نقل می کند :

 

زر اکسیر آفتاب است و سیم ماه ، و نخست کس که زر و سیم از کان بیرون آورد جمشید بود و فرمود تا زر را چون قرصه آفتاب گرد کردند و بر هر دو روی صورت آفتاب مُهر نهادند و گفتند این پادشاه مردمان است اندر این زمین ، چنانکه آفتاب اندر آسمان . و زر را که خداوند کیمیا است شمس نهار الجد یعنی آفتاب روز بخت خوانده اند . زر را نار شتاء الفقر خوانده اند یعنی آتش زمستان درویشی . عمر خیام در همین رساله پیدایش نوروز و تاریخ را به جمشید نسبت داده و اینگونه شرح  می دهد :

 

سبب نام نهادن نوروز آن بوده است که چون جمشید روز اول به پادشاهی بنشست خواست که ایام سال و ماه را نام بنهد و تاریخ سازد تا مردمان آن را بدانند . پس موبدان عجم را گرد آورد و بفرمود که تاریخ از اینجا آغاز کنند .

 

در میان پارسیان افسانه ای درباره عجایب هفتگانه جمشیدی وجود داردکه گویا اسکندر آن را از میان برده است این افسانه در چند نسخه خطی کتابخانه ملی پاریس وجود دارد و عبارتند از : 1- چراغی که بی روغن می سوخت 2- مرغی که از خورشید سایه نمی کرد 3- بر بطی که دسته لاجوردی و چهار تار داشت ، چون باد بر آن می وزید آوازی همچون بر بط داشت و اگر کسی تب داشت و آواز بر بط را می شنید بیماری از او دور می شد 4 مگسان زرینی که می پریدند ، اگر کسی زهر خورده بود و آواز پر مگسان می شنید ، زهر از بدن او بیرون می شد 5- صراحی که در مهمانی به نام هر مهمان شرابی از هر رنگ در آن صراحی می ریختند 6 رودی آب و میان آن طاقی و در طاق تختی و بر تخت تندیسه ای همچون مردی اَبَرسان که به داوری نشسته بود . اگر دو کس با یکدیگر دشمنی داشتند ، پیش تندیس دعوی می کردند ، هر کس که دروغ می گفت به زیر آب می رفت و راست گفتار بر روی آب می ماند 7 گنبدی که نیمی سفید و نیمی سیاه بود و اگر کسی که از دنیا می رفت در شب سوم برفراز آن گنبد می آمد و اگر بر نیبمه سپید بود بهشتی و اگر نیمه سیاه دوزخی بود .

 

در متون پراکنده ایران باستان از جمشید و سرنوشت او یاد شده است وندیداد فرگرد 2 به گفتگو میان هرمزد و زرتشت می پردازد :

 

زرتشت از هرمز پرسید : ای هرمزد ، ای دادار جهان ، جز من که زرتشتم  ، نخست با چه کس هم صحبتی کردی و دین خویش را به او ارزانی داشتی ؟

هرمزد گفت : ای زرتشت ، نخست با جمشید هم صحبتی نمودم و دین را به او فراز نمودم  و بدو گفتم : ای جمشید ، از من بپذیر دین را ... و جمشید پاسخ داد : ای هرمزد ، من برای رهبری کیش شایسته و سزاوار نیستم .

به او گفتم : ای جمشید حال که دین مرا نمی پذیری جهان مرا فراخ کن ، جهان مرا ببالان ، و پاسداری و سالاری جهان مرا بپذیر .

و جمشید مرا پاسخ داد : فراخی و پاسداری و سالاری جهان تو را می پذیرم .

 

جمشید در 900 سال پادشاهی بر زمین آبادانی را افزایش داد . سراسر گیتی عاری از بیماری و مرگ بود و همه در صلح و صفا می زیستند . سپس هرمزد او را از آمدن طوفانی به اسم مهر کوشاآگاه کرد و گفت : ای جمشید زمستان سختی در راه است و جانوران هلاک خواهند شد، چون طوفان برخیزد و سیلاب ها جاری شود و چمنزاران در آب فرو می روند . دژی استوار بساز که طول هر سوی آن یک میدان باشد و در این دژ از نژاد چارپایان نمونه ای بردار . مسکنی برای مردمان بنا کن ، نهرهای آب روان کن و مرغزارهای سبز و چراگاههای زیان ناپذیر فراهم ساز .

 

پس جمشید دژی ساخت و از هر جاندار جفتی در آن نهاد ، در دژ او هر سال یکبار آفتاب و ماه و ستارگان بر می خواستند و غروب می کردند و یک سال در نظر ساکنان دژ یک روز بود .در هر چهل سال از هر جفت از موجودات دژ جفتی دیگر پدید می آمد ، تا طوفان سهمگین مرگ آور به سر شد . آنوقت ساکنین باغ بیرون آمده و زمین را از نو آباد کردند.

 

در حقیقت این اسطوره به جمشید نقش رستاخیزی می بخشد و در رابطه نزدیک با سوشیانس منجی زرتشتیان قرار می دهد. زیرا در زمان هر دو ، جاودانگی و جوانی دائمو پاینده است .

هرمزد بَغ یا نخستین انسان

 

 

در دین مانوی سه گروه از خدایان وجود دارند که هر گروه پس از گروه دیگر می آید در گروه نخست ، مادرزندگی و پدر زندگی  است . او فرزند خویش را فرا می خواند که هرمزد بَغ یا انسان نخستین نام دارد . هرمزد بغ پنج فرزند خود را از پنج عنصر بهشت روشنی فراز می آورد ، و با این فرزند به نبرد با نیروهای شر می رود . او نخستین نَبَرده و جنگاور جهان روشنی است و عناصر روشنی ، سپر و دام او خوانده می شوند .

 

پنج فرزند در نبرد با تاریکی و شر شکست می خورند . هرمزد بغ که خود در دوزخ گرفتار شده ،  آنان را در جهان تاریکی رها می کند تا مگر نیروهای شر به فکر باز تاختن به بهشت روشنی نیفتند. دیوان دوزخی آن فرزند را فرو می بلعند و چنان به لذت بلع غرق می شوند که از اندیشه باز تاختن می مانند. اما با این حال بخشی از بهشت روشنی از دست رفته و اسیر تاریکی گشته است و در این اسارت از اصل خویش دور مانده و در زیر فشار ماده دچار گیجی و فراموشی گشته است و رنج می برد ، ولی ماده شادمان از به دست آوردن روشنی ، بدان دل می بندد.

/ 0 نظر / 5 بازدید